





+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 13:8 توسط دیونه
|

دوستت دارم میدونی
اینو از تو چشممام میتونی بخونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 8:41 توسط دیونه
|

چند روز پیشا یه مطلبی نوشتم که خودم خیلی باهاش حال کردم...جز معدود نوشته هام بود که تونسته بودم توش احساسات و افکارمو خوب نشون بدم و بعد از نوشتن هم احساس نکنم که یه مشت اراجیف سر هم کردم(معمولا" هر چیزی مینویسم بعد از چند دقیقه دلمو میزنه)حالا نمی دونم بخاطر بدشانسی من بود یا ناشیگری که عرض چند ثانیه نوشته ها به فنا رفت اون روز یادمه به خاطر یه سری مسائل یه کمی حالم گرفته بود...در مورد حصاری نوشته بودم که از بچگی حضورشو دورم حس کردم.البته مطمئنا" این احساسو هر کس لااقل یک بار تو زندگیش تجربه کرده هر ادمی دور خودش یه حصار داره..بودن این حصار از یه جایی شروع میشه...از یه سنی...از یه تاریخی. اگه می خواین بدونین کلنگش کی خورده فکر کنین بار اولی که این جمله به ذهنتون رسیده کی بوده: - ااااه...اینا نمی فهمن...هیچکس نمی فهمه... یا مثلا": -چقدر تنهام...کاش میشد یکی منو درک کنه... خوب البته طبیعیه که کسی درکت نکنه...درسته که ادمها اجتماعی ترین موجودی هستن که تاحالا خلق شدن ولی به عقیده ی من هیچ موجودی به اندازه ی ادم فردیت درهم و بر هم نداره...زندگی عجیب نیست؟کنار هم نوعت متولد میشی...باهاش بزرگ میشی و زندگی میکنی ولی فقط وقتی به هم نزدیک میشین که منافع مشترک داشته باشین. از سن دوازده سیزده سالگی وجود این حصار رو حس میکردم و هر چی میگذشت وجودش پررنگتر میشد.مخصوصا" تو این دو سه سال اخیر که بهتر تونستم ادمها رو بشناسم.تازه متوجه شدم وجود این حصار به همون اندازه که ازار دهندس میتونه مفید هم باشه...گاهی سردی و سکوتش(بخصوص وقتی از دست عالم و ادم ناراحتی )کلافت میکنه...احساس میکنی همه ی دنیای تو همین حجم بدنت و اون حصار مسخره اس و هوای دور و برت سنگین تر از همیشه اس...راحت نمی تونی نفس بکشی وفشار هوا رو چند برابر همیشه حس میکنی.ولی از طرف دیگه میدونی اون بیرون ادمهایی هستن که نه درکت میکنن نه عاقلانه هست که بدونن درونت چه خبره...هیچ راه فراری وجود نداره!دلیل اینکه یه جاهایی ادم نمی تونه به هیچکس اعتماد کنه چیه؟؟؟؟![]()
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:52 توسط دیونه
|

+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:23 توسط دیونه
|

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 16:1 توسط دیونه
|


+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 15:57 توسط دیونه
|


+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 15:42 توسط دیونه
|

نمیدونم ین چه حسیه خوب یا بد ولی من دوستش ندارم......
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 12:1 توسط دیونه
|

اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ." ايتاليايي ها ميگن:"عشق يعني ترس از دست دادن تو !" 
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:30 توسط دیونه
|
